ورود اعضا

کانال تلگرام «فردای روشن»

به کانال تلگرام

« فردای روشن »

بپیوندید

telegram

لینک عضویت

اشتراک خبرنامه

مقالات

دکتر وحید صادقی - روانشناس ، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

کارگاه های ویژه متخصصین

دکتر وحید صادقی - روانشناس ، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

اسکن کنید !

FardaClinic QR

هم اکنون ...

ما 16 مهمان و صفر عضو آنلاین داریم

مقاله ها

عزت نفس در کودکان (1)

بسیاری از مراجعین من ؛ شاید اغراق نباشد اگر بگویم مراجعین من چه کودک و بزرگسال از یک ‏مشکل واحد رنج می برند و آن کمبود عزت نفس است. بگذارید ابتدا معنای عزت نفس را روشن ‏کنیم. دو اصطلاح اصلی در واژگان روانشناسان وجود دارد که این دو واژه بسیار تکرار می شوند ‏عزت نفس و اعتماد بنفس شاید در صحبت های عامیانه این دو اصطلاح به جای یکدیگر و هم ‏معنا با هم بکار روند. اما در زبان روانشناختی این دو اصطلاح معنای متفاوتی دارند. و من قصد ‏دارم در این مقاله در خصوص عزت نفس کودکان صحبت کنم.‏
عزت نفس به این معناست: من دوست داشتنی و ارزشمند هستم. اما اعتماد به نفس یعنی «من ‏توانمند هستم» این دو بسیار با یکدیگر مرتبط هستند. به این شکل که معمولا اگر فردی از عزت ‏نفس بالایی برخوردار باشد،اعتماد بنفس بالایی هم دارد. اگر شما عمیقاً خودتان را دوست داشته ‏باشید و به خودتان بها دهید، عملاً خودتان را دست کم نگرفته اید و به سمت شکوفا کردن ‏استعدادهای خودگام بر می دارید. اما اگر از درون احساس حقارت و بی ارزشی کنید و حس ‏خوبی نسبت به خودتان نداشته باشید، خودبخود از خودتان فرار می کنید؛ دوست دارید شخص ‏دیگری باشد، خود واقعیتان (‏real self‏) که تمامی پتانسیل های شما تمامی استعدادها و تبحر ‏شما در آن است، از نظر شما چیزی زشت و بی ارزش قلمداد می شود و ناگزیر هر روز بیشتر و ‏بیشتر از خود واقعیتان فاصله می گیرید و تبدیل به انسانی می شوید که از خود بیگانه است. و از ‏طرفی به سمت یک خود ایده آل (‏ideal self‏) حرکت می کنید. خودی که ساخته ی والدین ‏شماست. چیزی است که والدین شما می سازند. و متأسفانه در این توهم گرفتار می شویم که ‏این خود ایده آل همان خودی است که قرار است به ما احساس خوشبختی دهد. در صورتی که ‏خوشبختی از شکوفایی درون بر می خیرد؛ خوشبختی و احساس آرامش، احساسی است که از ‏رشد خود واقعی ایجاد می شود و نه از رشد خود ایده آلی. پس مشخص شد که نداشتن حس ‏عزت نفس چه پیامدهایی دارد. انسان بی عزت نفس تنها و تنها براساس نظرات دیگران زندگی ‏می کند. خودش را فراموش می کند، تحت سیطره ی دیگران قرار می گیرد و از خود هیچ ‏اختیاری ندارد. اولین محصول نداشتن عزت نفس، حسارت آرامش بیشتری دست می یابیم و از ‏درون بیشتر احساس دوست داشتنی بودن می کنیم. اما این اتفاق به شکلی کاملاً برعکس می ‏افتد یعنی به میزانی که از خود واقعی دور می شویم و به سمت خود ایده آل حرکت می کنیم، ‏به شکلی ناهشیار بیشتر احساس حقارت و افسردگی می کنیم. چون می دانیم که این حس ‏تأییدی که از دیگران می گیریم نه به خاطر خود واقعیمان بلکه به دلیل تبدیل شدن به آن ‏چیزی است که نیستیم. تصورمان بر این است که تنها لباسی که به تن کرده ایم زیباست و مورد ‏تأیید دیگران و اگر خود واقعیمان را دیگران ببینند . از ما متنفر شده و ما را طرد می کنند. در ‏درمان های روانشناختی دقیقاً هدف این است که فرد را به جایی برسانیم که لباس های گران ‏قیمتی (خود ایده آل) که بر تن کرده در بیاورد و خود را همان گونه که هست ببیند. این دیدن ‏عمیق خود بسیار دردناک است. به چند جهت چرا که ابتدا وقتی خود ایده آل را از بیمار می ‏گیریم، بیمار شدیداً می ترسد. احساس ناامنی می کند؛ لذا مقاومت می کند. چون برای خود ‏واقعی اش هیچ ارزش و اعتباری قائل نیست. دلیل دوم این است که فرد وقتی به این بینش ‏عمیق دست یافت که چگونه سالیان سال به دلیل تنفر از خودش و از طرفی کسب تأیید و ‏محبت دیگران، تمام زندگیش را باخته و از فرصت های زندگیش استفاده نکرده و انرژی خود را ‏در حالی صرف کرده که ذره ای با توانمندی ها و استعدادهای حقیقی وی تناسب و تطابق ‏نداشته است، شدیداً غمگین می شود و سپس خشم شدیدی نسبت به والدین خود پیدا می ‏کند، والدینی که با برخوردهای ناصحیح خود تخم حقارت را در وجود می کاشته اند. در مقاله ی ‏بعدی نحوه ی ایجاد این احساس حقارت در دوران نوزادی و سنین زیر 5 سالگی مورد بررسی ‏قرار خواهد گرفت.‏
در این مقاله قصد دارم این موضوع را بیشتر بسط دهیم مهمترین نیاز بچه از بدو تولد تنها یک ‏چیز است توجه مثبت بی قید و شرط (‏unconditioned positive regard‏)‏
کودک به هنگام تولد از یک ساختار شخصیت – ژنتیکی خاصی برخوردار است. و این کاملاً ‏اشتباه است که برخی تصور می کنند نوزاد همانند لوح سفیدی است که والدین بر روی وی می ‏نویسند و هر آنچه که نوشته می شود، شخصیت وی را شکل می دهد. خیر. کاملاً بر عکس. نوزاد ‏به هنگام تولد دارای خصلت ها و خلق و خوی انحصاری و ویژه ای می باشد که وی را از نوزادان ‏دیگر متمایز می کند.‏
چیزی که کارل راجرز (روانشناس انسان گرا) از آن تحت عنوان تجارب با خود آورده ‏‏(‏organismic experience‏) یاد می کند. برای مثال برخی کودکان را می بینیم که از ابتدای ‏تولد بد خلق هستند. بیشتر گریه می کنند. مادر این کودکان به سختی می تواند آنها را آرام ‏کنند.‏
مدل گریه ی آنها به گونه ای است که در دیگران به جای حس ترحم و علاقه، حس خشم ایجاد ‏می کند. بد غذا هستند، کمتر می خندند و رفتارهایی که باعث ایجاد حس محبت در والدینشان ‏شود، انجام نمی دهند. چیزی که در علم روانشناسی از آن تحت عنوان کودکان دشوار یاد می ‏شود.‏
اما از طرفی می بینیم برخی کودکان از بدو تولد بسیار دوست داشتنی وجذاب هستند. در طول ‏شبانه روز خیلی کم گریه می کنند. اگر هم گریه می کنند، گریه ی آنها چهار ویژگی اساسی ‏دارد: 1- کوتاه است 2- خودشان می توانند خودشان را آرام کنند 3- حالت گریه ی آنها به گونه ‏ای است که در اطرافیان خود حس محبت و دلسوزی ایجاد می کند. 4- مادر با کمی تلاش می ‏تواند آنان را آرام کند. در واقع تلاش مادر نتیجه بخش است. برعکس کودکان دشوار که مادر ‏احساس می کند، تلاش هایش نتیجه بخش نیست و قادر به فهم علت گریه ی کودک نیست، ‏مادران آسان (‏easy child‏) با کمی تلاش متوجه عامل گریه ی بچه شده و می توانند نوزاد را ‏آرام کنند. حال توجه کنید که مادر یک کودک دشوار چقدر از این عدم موفقیت در آرام کردن ‏کودک احساس ناامیدی، احساس گناه و حتی احساس خشم نسبت به کودک پیدا می کند. ‏خشم از اینکه «چرا با این همه تلاش های من تو آرام نمی شود؟» در واقع این احساسات ‏پیچیده ی منفی مادر به کودک باعث می شود که رابطه ی والد – کودک رابطه ای مخرب و ‏آسیب زننده شود.‏
البته همین جا باید توجه شما را به نکته ای بسیار بسیار مهم و حیاتی جلب کنم. متأسفانه به ‏دلیل سخنان و نوشته های برخی روانشناسان غیر متخصص در حیطه ی کودک بسیاری از ‏والدین به این تصور اشتباه دچار شده اند که نبایستی حس منفی ای به کودک خود داشته باشند ‏بسیاری از والدینی که به من مراجعه کرده اند، از اینکه گاهی اوقات نسبت به کودک خود ‏احساسات منفی داشتند شدیداً دچار احساس گناه بودند و باور داشتند که یک مادر خوب نباید ‏به فرزند خود حس گناه داشته باشد. یا حتی مشاهده می کردم که برخی والدین از اینکه ‏احساسات متفاوتی را نسبت به فرزندان خود داشتند دچار حس گناه می شدند (چرا من پسرم را ‏بیشتر از دخترم دوست دارم؟ من باید هر دو فرزندم را به یک اندازه دوست داشته باشم). ولی ‏بایستی توجه داشت که همیشه والدین احساسات دوگانه و گاهاً متناقضی را نسبت به فرزندان ‏خود دارند. گاهی از آنها عصبی هستند و گاهی عمیقاً در خود احساس عمیقی از عشق را به ‏فرزند خود احساس می کنند.‏
شاید بتوان گفت در تمامی بیماران یکی از علل اصلی ایجاد بیماری راحت نبودن آنها با احساسات ‏منفی و مثبت خود است. بسیار مشاهده کرده ام که وقتی بیمار احساس خشم ای که نسبت به ‏مادر خود داشته تا در جلسه ی درمان سرکوب می کند و تجربه ی این احساس را تجربه ای غیر ‏قابل قبول و گناه آلود تصور می کند. اما مرحله ی اول درمان چه در اختلالات دوران کودکی و ‏بزرگسال ایجاد این بینش در بیمار است که «تو با همه ی احساسات منفی و مثبت پذیرفتنی و ‏محترم هستی» این بینش را بایستی والدین ، بالاخص مادر به کودک انتقال دهد در مقالات ‏بعدی حتماً وظایف اصلی ای که بردوش مادر است و پدر به هیچ عنوان در موقعیتی نیست که ‏بتواند آن وظایف را به عهده گرفته و انجام دهد اشاره خواهم کرد) کودک بایستی از طریق ‏رفتارهای والدین ، به این تصور برسد که تمامی احساسات او قسمتی از وجود او را شکل می دهد ‏و هیچ نیازی به سرکوبی برخی احساسات به مادر یا پدر وجود ندارد. در واقع کودک بایستی ‏احساساتی نظیر خشم، حسادت، اضطراب ، ترس ، احساس گناه، عشق و محبت، شرم، خجالت و ‏‏... را نسبت به خودش و والدین تجربه کرده و به والدین بروز دهد و از آن طرف والدین هم ‏بایستی بتوانند احساسات منفی ای را که نسبت به فرزند خود دارند. (بدون داشتن حس گناه از ‏اینکه «من چراچنین احساس بدی به فرزندم دارم) تجربه کرده و در مواقعی به فرزند خود بروز ‏دهند‎.‎‏ (البته نحوه ی این تجربه و بروز دادن آن به شکل کلامی در مقالات بعدی مورد بحث قرار ‏خواهد گرفت، چرا که اصول و قواعدی بر نحوه ی بروز دادن و تجربه احساسات حاکم است و در ‏خارج از این اصول احساسات می تواند مخرب باشد)‏‎.‎
وقتی والدین در کودک این بینش را ایجاد کنند که احساسات منفی، چیز بد و زشتی نیست، ‏کودک با احساسات منفی خود و حتی احساسات مثبت خود کنار خواهد آمد و آنها را خواهد ‏پذیرفت (در بسیاری از مراجعینم مشاهده کرده ام که برخی از کودکان ناتوان در بروز احساس ‏محبت و صمیمیت خود بوده اند و نسبت به بروز آن احساس ترس و شرم داشته اند)‏‎.‎
ولذا بجای سرکوبی احساسات خود، آنها را تجربه کرده، پذیرفته وبروز می دهد. در آخر باز هم ‏توجه شما را به این نکته جلب می کنم که یکی از عوامل اصلی ایجاد اختلالات روانی در کودکان ‏و بزرگسالان سرکوبی احساسات منفی و مثبت است . سرکوبی احساسات به شکل اختلالاتی مثل ‏افسردگی اضطراب وسواس، خشم تکانشی، اختلال شخصیت مرزی و اختلال شخصیت خود ‏شیفته و...می شود.‏

چرا فرزندانمان از ما حرف شنوی ندارند؟
در طی سالیانی که در زمینه روان درمانی کودکان کار می کنم به وفور با والدینی مواجه شده ام ‏که توانایی مدیریت و کنترل فرزندان خود را ندارند. و بالعکس این کودکان هستند که والدین را ‏کنترل می کنند. کودک دستور می دهد و والد اجرا می کند: «برای من لباس مرد عنکبوتی بخر ‏تا شبها مسواک بزنم» والدین می گویند : زمان ما ، ما جرأت نمی کردیم پاهامون رو جلوی ‏والدین دراز کنیم ولی حالا بچه مون هر چی که دلش می خواد به ما میگه و ما هم جرأت نمی ‏کنیم چیزی به بچه بگیم» مشکل کجاست؟ چرا قاطعیت والدین امروزی تا حد زیادی از بین ‏رفته است؟
چرا کودکان و نوجوانان به حرف و دستورات والدین خود گوش نمی دهند؟ و به قول معروف ‏برای حرف ها و سخنان والدین تره هم خرد نمی کنند؟!‏
‏ قطعاً این مساله یا مشکل دلایل متعددی دارد. و دلایل روانشناختی و دلایل جامعه شناختی اما ‏من قصد دارم در این مقاله به برخی دلایل روانشناختی این مساله اشاره کنم. از آنجایی که ‏والدین امروزی در گذشته فرزندانی بودند که اکثراً در خانواده هایی بزرگ شده اند که خلاهای ‏زیادی در ارتباط والدین با فرزند وجود داشته است (برای مثلا پدران گذشته در بسیاری از موارد ‏محبت لازم را به فرزندان خود ابراز نمی کردند یا از روش های اشتباه تنبیهی استفاده می ‏کردند)، لذا این فرزندان تصمیم گرفتند که حال که دارای فرزند شده اند ، تا می توانند فرزند ‏خود را مورد محبت قرار دهند. تا جبرانی باشد بر بی محبتی های والدین خود. اما متأسفانه ‏مشکل از جایی شروع می شود که والدین نمی دانند مصداق محبت ورزی دقیقاً چیست؟ آیا ‏نذاشتن قانون تا 7 سالگی برای بچه به معنای محبت است؟ آیا خریدن سریع هر آنچه که بچه ‏می خواهد به معنی محبت است؟ آیادنبال بچه افتادن تا به زور به وی غذا بدهند، مصداقی از ‏محبت است؟ یا پوشاندن لباس کودک به هنگام آماده شدن برای رفتن به مدرسه مصداقی از ‏محبت است؟ آیا شستن ظرفهای فرزندانمان، مرتب کردن اتاقشان و ... مصداقی از محبت است؟ ‏آیا توجه به گریه های بی مورد کودک برای رسیدن به یک ماشین اسباب بازی چند هزارتومانی ‏مصداقی از محبت است؟ همیشه والدین هنگامی که این سوالات را می پرسم جواب می دهند ‏‏«خوب پس چکار کنیم؟ دلمون نمی یاد براش نخریم و گریه کنه، هیچ چیزی ارزش اینو نداره ‏که بچه گریه کنه، لباسش رو تنش نکنیم و با لباس های نامرتب بره مدرسه، یا حالا خیلی بچه ‏است، بزرگ میشه بهش یاد می دیم یا یواش یواش بزرگ که شد یاد می گیره». اما باید توجه ‏داشته باشیم که مسئولیت پذیری و فرایند رسیدن به استقلال ، فرایندی است که از 5/1 سالگی ‏شروع می شود به این معنا که از این سن کودک به تدریج ظرفیت جدایی ، تفرد و متمایز شدن ‏از والدین را پیدا کرده و پا به جاده استقلال می گذارد و والدین بایستی حتماً از این سن ‏قوانینی را متناسب با سن ، نیازها و توانمندی های بچه بگذارند. و در غیر این صورت بایستی ‏مطمئن باشند که هیچ وقت فرزندان آنها مسئولیت پذیر بار نخواهد آمد. به خودمان نگاه کنیم. ‏آیا مسئولیت پذیر و مستقل هستیم. بدون استثنا کسانی که به این سوال جواب آری می دهند ‏والدینی داشته اند که از کودکی این خصیصه را آنها رشد و ارتقاء داده اند. و اگر جوابمان خیر ‏است مشکلاتی جدی در این زمینه داریم، یا حتی می خواهیم مستقل و مسئولیت پذیر و ‏توانمند شویم اما جرأت و توانایی آن را نداریم.‏
پس یکی از دلایل اصلی بی مسئولیتی و وابستگی در کودکان عدم گذاشتن قانون از سنین پایین ‏برای کودک است. اما بایستی توجه داشت که شیوه ی گذاشتن قانون و ویژگی های یک قانون ‏خوب در وهله ی دوم عاملی بسیار مهم جهت ایجاد مسئولیت پذیری و موفقیت والدین در این ‏زمینه است.‏
در واقع دلیل دوم عملی نشدن دستورات والدین همین است. والدین می گویند: «ما از بچگی ‏براش قانون می گذاشتیم ولی بچه مون به حرفمون گوش نمی ده» در این گونه موارد من می ‏پرسم: «چه قوانینی می گذاشتید و چطور این کار را می کردید؟» بسیار مهم است که در سنین ‏مختلف به چه نحوی برای فرزندانمان قانون وضع کنیم و آن را چگونه اجرایی کنیم. این بحث ‏مقدمه ای خواهد بود جهت آشنایی شمادر خصوص فرایند قانون گذاری برای فرزندانتان . اگر ‏تصور می کنید در این زمینه دچار ابهام و سوالاتی شده اید و قادر به قانون گذاری صحیح برای ‏فرزندانتان نیستید، می توانید در کارگاه های ما در مرکز روانشناسی دکتر وحید صادقی (عضو ‏هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی) شرکت نمایید. تمامی کارگاه ها بر اساس نظریات کاملا ‏علمی و تجربی طراحی و اجرا می شود. مطالب آن کاملاً علمی است و در کارگاه ها هدف توانمند ‏سازی والدین جهت برخورد صحیح با فرزندانشان است. این مهم از طریق آموزش و سپس ‏roleplay‏ (اجرای عملی در کارگاه و تمرین) انجام خواهد ‏شد.‏

 

 

امیرحسین کمیجانی
کارشناس ارشد روانشناسی بالینی ‏
‏فارغ التحصیل از دانشگاه شهید بهشتی