ورود اعضا

کانال تلگرام «فردای روشن»

به کانال تلگرام

« فردای روشن »

بپیوندید

telegram

لینک عضویت

اشتراک خبرنامه

مقالات

دکتر وحید صادقی - روانشناس ، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

کارگاه های ویژه متخصصین

دکتر وحید صادقی - روانشناس ، عضو هیئت علمی دانشگاه شهید بهشتی

اسکن کنید !

FardaClinic QR

هم اکنون ...

ما 18 مهمان و صفر عضو آنلاین داریم

مقاله ها

قدرت داستان‌ها برای شفا دادن و آسیب رساندن

نوشته‌ی دکتر کنث ای. میلر

داستان‌ها می‌توانند درد وقایع تلخ زندگی‌مان را التیام بخشند. همچنین می‌توانند بینمان جدایی بیاندازند.

stories healing

در یک شب تاریک و خیلی سرد، در یک محوطه‌ی گل شده از بارش سیل‌آسای باران، یک روزنامه‌نگار سوری کُرد جوان داشت برای حفظ جانش می‌دوید. او تازه از میان یک حفاظ سیم خاردار به سمت ترکیه گذشته بود، و نگهبانان مرز ترکیه داشتند به سرعت او را احاطه می‌کردند. وقتی فهمید اگر نایستد، ممکن است به او تیراندازی کنند، ایستاد و دست‌هایش را به نشانه‌ی تسلیم بالا گرفت. نگهبانان، او را وحشیانه کتک زدند و در حالی که در گل به خود پیچیده و تلاش می‌کرد خودش را از چکمه‌ها و ته اسلحه‌های آن‌ها در امان نگه دارد، لگدمالش کردند. او سپس صدای کلیک کلاشنیکوف را شنیده و دهانه‌ی اسلحه را روی سرش حس کرد. چشمانش را در انتظار مرگ با وحشت بست. به دنبال صدای انفجار شلیک گلوله، صدای خنده‌های سادیستیک را شنید و متوجه شد که اسلحه در آخرین لحظه برداشته شده و تیر به هوا شلیک شده است. کتک زدن‌ها دوباره از سر گرفته شد، تا نهایتاً او را به لب مرز بازگرداندند و مجبورش کردند دوباره از میان حفاظ سیم خاردار به سوریه برگردد. او در نهایت، خونین و کبود و شدیداً وحشت‌زده، به خانه بازگشت.

چند هفته بعد، با کمک یک قاچاقچی با دستمزد بالا، او از راه دیگری از مرز خارج شده و با امنیت از جنگی که سرزمینش را ویران می‌کرد، فرار کرد. او به یکی از کارگاه‌های مخصوص روزنامه‌نگاران سوری در جنوب ترکیه، که من در هدایتش همکاری می‌کردم، راه پیدا کرد. آنجا بود که ما با هم آشنا شدیم، و حین چای خوردن و تعریف داستان در یک کافه‌ی کم‌نور با هم دوست شدیم. او داستان ترومای آن شب بی‌رحم در محوطه‌ی گل‌آلود را با من در میان گذاشت، و به نظر ‌می‌رسید که همینطور که کم‌کم بار داستان از روی دوشش برداشته می‌شود، راحت می‌شود. چند روز بعد، زمانی که به خانه در آمستردام برگشته بودم، یک پیامک از او دریافت کردم که در آن گفته بود بعد از گفتگویمان حالش بهتر شده است. او دیگر خاطره‌ی آن شب وحشتناک را همچون رازی طاقت‌فرسا در تنهایی به دوش نمی‌کشید.

داستان‌ها قدرتمند هستند. آنها ما را به یکدیگر متصل می‌کنند، و اجازه می‌دهند بشناسیم و شناخته شویم، و بفهمیم چطور از جایی که شروع کردیم به جایی رسیدیم که اکنون هستیم. آنها از هرج و مرج، معنا می‌سازند، همچنان که ما یک روایت منسجم از وقایعی گیج‌کننده که فهمشان مشکل بوده را می‌سازیم. ما با در میان گذاشتن خصوصی‌ترین داستان‌هایمان با افراد قابل اعتماد، از شر تسلطی که این داستان‌ها بر زندگی خواب و بیداریمان دارند، رها می‌شویم. اتفاقات تروماتیک تبدیل به خاطرات قابل تحملی می‌شوند که ناراحت‌کننده‌اند، ولی طاقت‌فرسا نیستند. ما حتی ممکن است از داستان‌های سخت، به کسب خرد برسیم، خردی که بلافاصله بعد از آن اتفاق، قابل تشخیص نیست، اما با گذشت زمان واضح‌تر و عمیق‌تر می‌شود.

یاد دوستم صمدخان در افغانستان می‌افتم، که خانواده‌اش را یک روز وحشتناک در جنگ با شوروی از دست داد. او در یک نقطه‌ی نظامی در یک مسیر کوهستانی باریک و پرپیچ، مجبور شد کامیونش را متوقف کند، فراموش کرد ترمز دستی را بکشد و با وحشت نظاره‌گر بیرون رفتن کامیون از گوشه‌ی مسیر و سقوط چندصد متری آن شد که به مرگ همه‌ی افراد داخل آن انجامید. گرچه در ابتدا ویران شده بود، ولی او عمیقاً به ایمانش متوسل شد، از عشق و حمایت خویشاوندان متعددش استفاده کرد، و تبدیل به یک مدافع فعال صلح و یک سرپرست انجمن همدل شد. او داستان آن روز فاجعه‌بار روی کوه را با اندوه تعریف می‌کند، اما دیگر برایش طاقت‌فرسا نیست، یا او را به گذشته‌ها نمی‌برد. آن داستان، فصلی تراژیک در یک داستان زندگی در حال پیشرفت بود که بار دیگر لحظات خوشی و خنده خواهد داشت.

در مورد قدرت درمان به عنوان فرآیندی که به افراد کمک می‌کند از وقایع زندگی‌شان روایاتی معنادار بسازند، گذشته‌شان را به حال وصل کنند، و راه‌های جدیدی برای فهم تجربیات گذشته کسب کنند ("تغییر روایت")، زیاد نوشته شده است. تحقیقات زیادی هست که نشان می‌دهد برای اینکه شنونده‌ی مفیدی باشید لازم نیست یک متخصص سلامت روان باشید. لازم است که میل به شنیدن بدون قضاوت کردن (آسان نیست!) و همراه با دلسوزی داشته باشید، که بدون خطر هم نیست، چرا که باز کردن دلتان رو به تجربیات دردناک دیگران ممکن است راحت نباشد.

اگر بتوانید این را به دیگران ارائه کنید، هدیه‌ی بزرگی را ارائه کرده‌اید. هیچ چیز اسرارآمیز یا هیچ مهارت منحصر به فردی در نحوه‌ی نشستن من، آن شب با دوست سوری‌ام در آن کافه‌ی ترک نبود؛ من فقط گوش کردم، با ملایمت سوال کردم، و به خودم اجازه دادم هر حسی که داستان او برمی‌انگیخت را تجربه کنم: غم، تعجب، خشم نسبت به نگهبانان، و قدردانی از اینکه او مایل بود داستانش را با من در میان بگذارد. ما همه می‌توانیم این گونه گوش کردن را به افرادی که در زندگی‌مان هستند ارائه کنیم. کار جادویی و اسرارآمیزی نیست، ولی قدرت قابل توجهی دارد.

البته داستان‌ها می‌توانند ما را از هم جدا نیز بکنند. ما داستان‌هایی از "دیگران" خطرناکی را ساخته‌ایم، یا شنیده‌ایم، که امنیتمان را تهدید می‌کنند. گاهی اوقات داستان‌ها حقیقت دارند، و خطر، واقعی‌ست. بنابراین داستان‌ها مفید هستند، و ما می‌توانیم اقداماتی در جهت محافظت از خودمان و آنهایی که دوستشان داریم، انجام دهیم. اما گاهی اوقات، داستان‌ها ساختگی بوده، و توسط داستان‌پردازان ماهری پرداخته شده‌اند که با ترس‌ها و آسیب‌پذیری‌هایمان بازی می‌کنند. بعضی حکومت‌ها در ساخت و انتشار اینگونه داستان‌ها تخصص دارند. من بخش بزرگی از زندگی حرفه‌ای‌ام را صرف کار با بازماندگان ترس و خشونتی کرده‌ام که این نوع داستان‌ها تولید کرده‌اند: مسلمانان بوسنی که به عنوان اسلام‌گرای افراطی و خطری برای صرب‌ها تصویر شده و سرانجام مورد نسل‌کشی قرار گرفتند؛ بومی‌های گواتمالایی که به عنوان مادون انسان و مانعی برای مدرن شدن کشور تصویر شده و سرانجام قتل عام یا تبعید شدند؛ افغان‌ها، سوری‌ها، و عراقی‌ها که به طور کلی به عنوان خیانت‌کار یا تروریست تصویر شده، در کشور خود قربانی و در هرجای دیگری بی‌پناه شدند.

کشورهای تشنه‌ی قدرت، برای در امان نگه داشتن از تهدیداتی که خودشان ساخته و پرداخته‌اند، دست یاری دراز می‌کنند تا به اهداف خود برسند، و ما باید تلاش کنیم تا بفهمیم چه چیزی واقعیت دارد و چه چیزی ندارد. این یکی از سخت‌ترین چالش‌های زمانه‌ی ما را مطرح می‌کند: چگونه داستان‌هایی که التیام می‌بخشند و حمایت می‌کنند را از آنهایی که جدایی می‌اندازند و نابود می‌کنند، تمییز دهیم.